لبخند بزن,زندگی همینه

بدون شرح!

ساعت از نیمه شب گذشته بود صدای تیک  تاک ساعت با صدای وز وز مگس در آمیخته بود و سکوت زیبای شب را در هم می شکست سایه ی درخت از شیشه پنجره دیده می شد ماه کاملا گرد بود و البته روشنتر از همیشه.رو به پنجره دراز کشیده بودم کلماتی بدون کوچکترین انعکاسی از معنایشان به مغزم هجوم می آوردند

افکاری با سرعت نور از ذهنم می گذشتند جو خواب آلودی تمام فضا را پر کرده بود ولی گویا این جو هیچ تاثیری بر روح من نمی گذاشت افکارم را متوقف کردم فقط یک کلمه باقی ماند" زندگی "

وتمام مجهولات باز مجددا هجوم قوی تری آوردند. اندیشیدم و اندیشیدم و اندیشیدم عمیق تر از همیشه برای درک زندگی . فقط یک سوال باقی می ماند :زندگی چیست؟

یاد سخن بزرگان افتادم.

ولی باز هم درک نکردم گوبا افکارم طولانی شده بود چون این بار صدای مادرم بود که به گوش میرسید و مرا صدا می کرد برای خوردن سحری...........

نهایتا افکار آن شب من نتیجه ای جز این اشعار سهراب نداشت:

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم

پشت دانایی اردو بزنیم

صبح ها وقتی خورشید در می آید متولد بشویم

هیجان ها را پرواز بدهیم

میان دو هجای هستی آسمان را بشناسیم

ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم

بار دانش را ازدوش پرستو به زمین بگذاریم

از ابر نام را باز بستانیم

از چنار از پشه از تابستان

روی پای تر باران به بلندی محبت برویم

در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم

کار ما شاید این است

که میان گل نیلوفر و قرن

پی آواز حقیقت بدویم

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط شیوا نظرات () |