لبخند بزن,زندگی همینه

Beautiful pictures developed from negatives in a dark room so if you see   darkness in your life BE SURE : GOD is making a beautiful picturefor you.

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٢ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ توسط شیوا نظرات () |

خلوت دل

 

پروردگارا اکنون که دست مهربان آسمان نوازشگر دستان یخ زده ی کودک زمین شده و گرمای محبتش دل ذره ذره ی کائنات را به شور و زندگی وا داشته چنان کن که تلالو این آفتاب بر اعماق قلب ما نیز بتابد و تمامی تیرگی ها و کینه های دلمان را در خود محو کند بگذار تا بخشندگی را از طبیعت تو بیاموزیم و بدانیم که دیگر معنای زندگی بخشندگی است بار الها چنان کن که لحظه ای از آنچه خوبی و زیباییش ناامیدی غافل نشویم و همواره تو را به خاطر زیبایی  و مهر بانیت دوست بداریم و نه از ترس قهر و غضبت هرگز فراموش نکنیم که خوبی هایمان زیبایی می آفریندو بدی هایمان زشتی.

پروردگارا حال ما را چنان کن که کم توقع و پر کار باشیم نه پر توقع و کم کار.آستین بالا بزنیم و بسازیم تمام  آنچه را که ساختنی است و بیشتر عمل کنیم تا آن که سخن بگوییم که گویی سخن گفتن و عمل نکردن درد مشترک همه ی ماست .

خدایا چنان کن که ما نیز هم چون بهار شاد باشیم .و خندان بخشنده باشیم و مهربان و هم چون باد نوروزی به هر کجا که رویم رایحه ی خوش دوستی و محبت آن جا را فرا بگیرد خداوندا تو عاشقانه بنده هایت را دوست می داری بگذار تا بارقه ای از این عشق بر دل ما بتابد تا بی محابا دوست بداریم ...عشق بورزیم و زندگی کنیم...................

                                 

              آمین یا رب العالمین

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱۱ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط شیوا نظرات () |

از خورشید چه آموخته ایم؟

فردا بار دیگر خورشید از افق مهربانی ها طلوع خواهد کرد و هر چه در سینه دارد بی هیچ چشم داشتی ارزانی زمین و زمینیان خواهد کرد .آری زمینیان آنان که هیچ یک هرگز وسعت سخاوت و مهربانی خورشید را ندیدند و نیاموختند که مهربان باشند بی آن که چیزی بخواهند.

روز با همه ی زیبایی هایش شروع می شود و ساکنان این کره ی خاکی چشم از خاک می گشایندو سالم وسر حال زندگی را یک بار دیگر تجربه می کنند.

از خورشید بیاموزیم مهربانی را :سبزی را به درخت می بخشد و رستن را به گیاهان هدیه می کند .به آنان که برهنه اند گرما می بخشد تا برای پیراهنی مندرس سر بر آستان بندگان فرود نیاورند.

قطره را آنقدر جلا می دهد و وسعت می بخشد تا او را به بلندای آسمان پیش ببرد همان قطره ای که می توانست در چاله ای کوچک مدفون شود.

و سپس بار می بندد و آرام و فروتن راضی از این همه بخشش می رود تا در پس یک کوه دمی بیاساید و برای بخششی دیگر آماده شود.

                                                                برگرفته از مجله موفقیت

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٤ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط شیوا نظرات () |

آلیس در سرزمین عجایب!

آلیس بر سر دو راهی قرار گرفت و گفت:ممکن است به من بگویید از کدام راه باید بروم ؟

گربه گفت:بستگی دارد به کجا بخواهی بروی .

آلیس گفت : نمی دانم.

گربه گفت:در این صورت فرقی نمی کند!!!

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٤ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط شیوا نظرات () |

شادی"شاد"شاداب"خوشحال"سر حال"و.....

برداشت شما از این کلمات چیست؟

شما شاد بودن را در چه چیزی خلاصه می کنید؟

شاید بیشتر شما معتقد باشید که کلمات بالا یک نوع شعارند و تنها کسانی می توانند شاد باشند که غمگین نباشند!اما به نظر من حتی در بدترین شرایط زندگی هم می توان به شادترین نحو ممکن زیست !فقط کافیست لبخند بزنید یک لبخند ساده و تمام مشکلاتی را که اجتناب ناپذیرند از ذهنشان پاک کنید حداقل برای یک دقیقه و از ته دل لبخند بزنید صادقانه به شما بگویم که این ها شعار نیستند و فقط باعث می شوند سالم تر و پرانرژی تر زندگی کنید (خودمم این ها رو تازه کشفیدم ) از همه این ها گذشته چه دلیلی داره که ما شاد نباشیم من که از امروز عزمم رو جزم کردم برای شاد بودن و تصمیم گرفتم کارهایی رو که واقعا دوست دارم و بعدا هم از انجام دادنشون پشیمون نمی شم انجام بدم!شما چی فکری برای شاد زیستن خودتون کردید؟

                                                                                                                        برای کسانی که شادند و می خواهند شاد باشند!

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ توسط شیوا نظرات () |

بدون شرح!

ساعت از نیمه شب گذشته بود صدای تیک  تاک ساعت با صدای وز وز مگس در آمیخته بود و سکوت زیبای شب را در هم می شکست سایه ی درخت از شیشه پنجره دیده می شد ماه کاملا گرد بود و البته روشنتر از همیشه.رو به پنجره دراز کشیده بودم کلماتی بدون کوچکترین انعکاسی از معنایشان به مغزم هجوم می آوردند

افکاری با سرعت نور از ذهنم می گذشتند جو خواب آلودی تمام فضا را پر کرده بود ولی گویا این جو هیچ تاثیری بر روح من نمی گذاشت افکارم را متوقف کردم فقط یک کلمه باقی ماند" زندگی "

وتمام مجهولات باز مجددا هجوم قوی تری آوردند. اندیشیدم و اندیشیدم و اندیشیدم عمیق تر از همیشه برای درک زندگی . فقط یک سوال باقی می ماند :زندگی چیست؟

یاد سخن بزرگان افتادم.

ولی باز هم درک نکردم گوبا افکارم طولانی شده بود چون این بار صدای مادرم بود که به گوش میرسید و مرا صدا می کرد برای خوردن سحری...........

نهایتا افکار آن شب من نتیجه ای جز این اشعار سهراب نداشت:

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم

پشت دانایی اردو بزنیم

صبح ها وقتی خورشید در می آید متولد بشویم

هیجان ها را پرواز بدهیم

میان دو هجای هستی آسمان را بشناسیم

ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم

بار دانش را ازدوش پرستو به زمین بگذاریم

از ابر نام را باز بستانیم

از چنار از پشه از تابستان

روی پای تر باران به بلندی محبت برویم

در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم

کار ما شاید این است

که میان گل نیلوفر و قرن

پی آواز حقیقت بدویم

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط شیوا نظرات () |